بوسه های کوچولو |
|
پرستو خیال سلام عرض میکنم خدمت دوستان خوبم که میان ومن رو از نظراتشون بهرمند میکنن شب یلدا هم رسید تو این روز خیلی از شماها خونه پدرومادربزرگ جمع میشید وهندونه رو اونجا قارچ میکنید ...پدرومادربزرگها از قدیم حرف میزنن و خوش باشید و این شب از نیمه شب گذشت ومن در حسرت او در خیال خودبه یادش میگریستم آن لحظه های شاعرانه با شوقی دلپذیر در کنار هم در میان نقاشی ها با رنگهای زیبا!چه دلفریب بود آن لحظه ها در اوج آسمانها سیر میکردیم وبذر محبت را در گندمزار عاشقی می افشاندیم تا شاید... روزی به بار بنشیند با هم در کوچه های خلوت عشق پا نهادیم تا خنده های ما دل شب را بلرزاند.با سیاهی های شب میجنگیدیم تا صبح سپید طلوعی دوباره باشد.در زیر چتر باران آهسته میخواندیم آن ترانه قدیمی را. زمزمه میکردیم آن صداقت همیشگی راتا شاید ... و او با خود می اندیشید: زندگی بی عشق سرابی است در بیابان که هر رهگذر خسته در کویری خشک او را جستجو میکرد باید او را یافت و وجودش را باور داشت تا عشق سر آغازی باشد بی پایان نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 و ساعت 19:23 |+|
زندگی
زندگی رسم خوش آیندی است زندگی بال و پری داردبا وسعت مرگ /پرشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد منو تو برود زندگی جذبه دستی است که می چیند زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تا بستان است زندگی بعد درخت است به چشم حشره زندگی تجربه شب پره در تاری کیست زند گی حس غریبی ایست که مر غ مهاجر دارد زند گی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد زند گی دیدین یک با غچه از شیشه مسدود هواپیماست خبر رفتن موشک به فضا لمس تنهایی ماه فکر بوییدن گل در کره ای دیگر زندگی شستن یک بشقاب است زندگی یا فتن سکه دهشاهی در جوی خیا بان است زندگی مجذور آینه ها زندگی به توان ابدیت زندگی ضرب زمین در ضربان دلها زندگی هندسه ساده ویکسان نفس زندگی... نوشته شده توسط آیناز تاریخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 و ساعت 22:42 |+|
فراموشش کن به شمابرنخورد حال غزل بود و گذشت نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت 15:16 |+|
بارون همه بغضشون گرفته چرا بارون نمياد!؟ نوشته شده توسط آیناز تاریخ یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 15:42 |+|
موفقیت
نوشته شده توسط آیناز تاریخ چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 15:8 |+|
بغض غزل اگر چه حرف و غزل در نگا همان جاریست سکوت کن دلم اینجا سکوت اجباریست چقدر پیر شدم با مرور خاطره ها به ذهن خاطره هایم سکوت غمباریست ورق زدم به عقب تا رسم به کودکی ام دوباره دیدن آن سادگی چه دیداریست ... ... یکی بود یکی نبود زیر سقف کبود ... دوباره قصه مادربزرگ تکراریست کسی ز حادثه عشق قصه ای گوید از عاشقی نسرودن خودش گنهکاریست همیشه عشق برایم سکوت و ابهامست شبیه دیدن او بین خواب و بیداریست !دلم شکست و غزل مرد آه ای مردم !چقدر طعنه و زخم و زبانتان کاریست اگر چه حرف غزل ناتمام مانده ولی سکوت کن دلم اینجا سکوت اجباریست نوشته شده توسط آیناز تاریخ چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 14:27 |+|
آخرین دیدار وقتی که می رفتم در چشمه سار مردمک هایم عشق نمی جوشید اما چرا در دشت چشمانت وقتی که من آوای رفتن می سرودم با تمام شوق یا آخرین دیدارمان را نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت 15:10 |+|
گنجینه عبید زاکانی عبید زاکانی هنگام رحلت به فرزندان خود وصیت کرد کرد که در فلان مکان گنجینه نهانی او را بگشایند و آنچه در آن نهفته است تصرف نمایند
سر گنجینه را به زحمت گشودند و این بیت را بر کاغذی نوشته دیدند: خدای داند و من ندانم وتو می دانی نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت 15:5 |+|
دلم گرفته آسمون دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم شکنجه میشم ازخودم نمیتونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمر که در به درم حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم من واسه آتیش زدنت یه کوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم برگه تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نه چرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نه چرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تر خواننده:سعید شهروز نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت 14:49 |+|
چرا دنیا نمی فهمد؟ مردکی با صورتی آرام و مهتابی امان می خواهد از طوفان سرد وبی پروا می زند سیلی به گوش کودکی تنها یا کلاغی روی بام می کند راز ونیاز یا که آنجا اسب تنها می دود شیعه کشان نوشته شده توسط آیناز تاریخ دوشنبه هفتم آذر 1384 و ساعت 12:47 |+|
سلام بی الایش و بی باک وشادمانه زندگی کن و از یاد مبر که در نهایت نه سالها بلکه این زندگی تو در طول سالهاست که اینده توست زندگی گره ای نیست که در جستجوی گشودن ان باشیم زندگی واقعیتی است که باید ان را تجربه کنیم نوشته شده توسط آیناز تاریخ دوشنبه هفتم آذر 1384 و ساعت 12:26 |+|
|