تبليغاتX
بوسه های کوچولو
بوسه های کوچولو

دنیا

اینجا که دنیااسمهشه غربت نشینی رسمهشه

با ما که دل پاکیزه ایم گویی همیشه خصمشه

دنیا یه روز خودکشیه یه روز پر از دلخوشیه

اما برای ما فقط یه تابلوی نقاشیه

عشقای بی دست و پا یخ زده اند در دل ما

آی روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما

ای آدما بسه دیگه این برزخه یا زندگی

موندیم جدا از همدیگه فقط به جرم سادگی

 



نوشته شده توسط آیناز تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 10:12

|+|

http://aynaztanha.blogfa.com

عزیزمی

عزیزم هر جا رو نگاه می کنم تو رو می بینم

بالا رو نگاه می کنم تو رو می بینم پایین رو نگاه میکنم تو رو می بینم

 اینورو نگاه می کنم تو رو می بینم انورو نگاه میکنم تو رو میبینم ... برو کنار میخوام فوتبال نگاه کنم



نوشته شده توسط آیناز تاریخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 و ساعت 16:33

|+|

http://aynaztanha.blogfa.com

عیدتون مبارک

سلام خوب هستید

اول از هر چیزی عید قربان رو به همتون تبریک میگم امیدوارم کباب خوران به همتون خوش بگذره.

بیچاره گوسفندها شاید بگی چرا بیچاره؟

آخه هم سرشون رو میبرن و جان به جان آفرین به دست آدما به شهادت میرسن  هم اینکه چون عید قربان و مردم گوسفند میخرن به همشون شکنجه میدن غذاشون میشه آب نمک...

حالا عروس خانم ها تو این روز خیلی خوشحالن  بخصوص پدر عروس چون خیالش از بابت گوسفند یا گوشت خریدن راحته  آخه آقا داماد گوسفند میاره ولی ... ولی شازده داماد .... آقا داماد گلوش خشک میشه آخه هم باید گوسفند بخرن ببرن خونه عروس خانم هم طلا واسه عیالش  و لباس هم روش.

باید قبل عید قربان چند ماهی رژیم بگیرن  و تا پولی داشته باشن این همه وسایل رو بخرن  حالا اگه از گشنگی هم مرد اشکالی نداره.آقا مشکله خودته می گن هر کی خربزه بخره باید پای لرزش هم بشینه.

الان گوسفند ما تو حیاط داره بندری میره آخه هم هوا سرده هم اینکه برف میاد به خاطر همین داره ریتم بندری میزنه.

خوب اشکالی نداره فردا رو آتیش گرم می شه .

راستش شعری در این باره پیدا نکردم

عید همتون مبارک

بای



نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 19:19

|+|

http://aynaztanha.blogfa.com

بی قراری

شبی پرسیدمش با بی قراری

به غیر من کسی را دوست داری

به چشمش اشک شد از شرم جاری

میان گریه هایش گفت :آری!



نوشته شده توسط آیناز تاریخ شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت 16:24

|+|

http://aynaztanha.blogfa.com

میلادی ناخواسته

دوباره دی  دوباره برف و سپیدی مطلق دوباره تداعی یک میلادی ناخواسته در باور اذهان

آه چه زود به اشکال ادم ها نزدیک شدم!در حجم شهر قد کشیدم

!و چه با وقاحت از فصل های کاغذی دور شدم

کدامین ابر سهم مرا از باران خواهد داد؟

کدامین ایینه مرا در تکرار خود گم خواهد کرد؟

باید رفت تا انتها باید رفت و در ایمان اورد به اغاز فصلی سرد...

  

 



نوشته شده توسط آیناز تاریخ پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 16:22

|+|

http://aynaztanha.blogfa.com

رسم زندگی

سلام

خوب بیدید

اول جواب چند تا از دوستان رو بدم

ناصر:اره بابا داداش دارم

یه قطره اشک:هیشکی که مثل خودم نمی شه

جهان:نظر لطفته

بغض گرفته:راستش داداشم هنوز سربازی نرفته یعنی ماه بعد(۱۸ بهمن)میره البته با سپاه امیدوارم همیشه شاد باشی

بهناز:پس تو خیلی خیلی مواظب خودت باش

و از بقیه دوستان تشکر وکنم

خوب الان متنی رو که داری میخونی مهندس سجاد در اختیارم گذاشت که همین جا ازش تشکر میکنم

یکی تو دنیا عشق براش معنی داره یکی کشتن این و اون

یا یکی زندگی رو بی معنی میدمونه یا یکی پول رو زندگیش میدونه

یا یکی تو این دنیا بی کارن خودشو تنهای تنها میدونه و یا یکی خودشو بالاتر از همه میدونه

اره این رسمه

این رسمه زمانست که یکی در نازو نعمت و دیگری در نکبت

اره این رسمه همه انساهاست

نمی شه این وضع رو عوض کنیم چه آسمون بیاد پایین چه بره بالا

تا مطلب بعد بدرود



نوشته شده توسط آیناز تاریخ شنبه دهم دی 1384 و ساعت 16:4

|+|

http://aynaztanha.blogfa.com

کارهای لازم بعد سربازی رفتن داداشی

سلام بچه ها

خوب هستید

واقعا از همتون ممنونم  من رو با نظراتتون شرمنده میکنید

اقا کورش فرموده بودن که کمی هم از شادیهات بگو چشم اگه شد حتما و بعضی هم گفتم که که بهتر قالبم رو عوض کنم و یه قالب ساده بذارم اون هم اگه شد چشم

خوب دوستان امروز میخوام بگم وقتی داداشی رفت سربازی چه کارهایی که باید انجام بدید

وقتی داداشی میخواد بره سربازی مامانی خیلی ناراحته  اخه کاکول زریش(کچلی)از پیشش میره

وقتی داداشی داره میره سربازی همین طور براش گریه کن تا ته دل داداشی خالی بشه

بعد اینکه داداشی رفت و اومدی خونه زود برو اتاق داداشی در رو هم قفل کن بعد صدایی گریه کردن در بیار(اخه خونه بهم ریختست) بذار مامانی و خاله جون خونه رو تمیز کنن

حالا همه رفتن تو خونه تو هستی و مامانی. بابایی هم رفته سر کار.مامانی هم خیلی ناراحته برو تو اتاق داداشی اتاق رو بهم بریز(تا مامانی مجبور بشه )بیاد تو اتاق داداشی

(لباس هایی داداشی رو بپوش(وای چقدر شبیه دلقک شدم

(برو پیش مامانی(مامانی چشمش به لباس داداشی بیفته

شروع کن و ادای داداشی رو در بیارتا مامانی یاد پسرش بیفته و گریه کنه

ممکنه مامانی عصبانی بشه و با جارو بیفته دنبالت۲۰ دور مامانی رو تو خونه دنبال خودت بچرخون یادت باشه کنمتر از ۲۰ نشه

برو تو اتاق داداشی هر چی عکس تو در و دیوار بود پاره کن

سی دی داداشی رو بردارروش یادگاری بنویس یادت باشه همون سی دی که داداشی خیلی دوست داشت

 هر وقت داداشی زنگ زذزود گوشی رو برداربه مامانی فرصت نده نذار مامانی با داداشی صحبت کنه

 راستی یادت باشه همه این کار ها رو وقتی کن که بابایی خونه نیست هر وقت بابایی اومد خونه بشین پیشش و از داداشی تعریف کن بگو دلت براش یه ذره شده

خوب حالا داداشی میخواد بیاد مرخصی:

 همین که صدای در رو شنیدی به مامانی فرصت نده زود بور در رو باز کن و بپر بغل داداشی راستی اول مطمئن شو خود داداشی چون ممکنه بپری بغلش بعد ببینی که پسر همسایست

همین که پریدی بغل داداشی شروع به بوس کردن داداشی کن از اون بوس های ابدار ابدارهر چی اب تودهنت بمال به صورت داداشی طوری که خودش حالش بهم بخوره

(از بغل داداشی پایین نیا (ازش سواری بگیر

کنار داداشی بشین بهش بگو دلم برات یه ذره شده بودبازم این کچل پیداش شد نبود راحت بودیم ها

هر وقت از کنار داداشی رد شدی یه بوس بهش بده  تا فکر کنه خیلی دوسش داری

هر وقت مامانی خواست قربون صدقه داداشی بره زود بزن زیر گریه تا مامانی قربون صدقه  تو بره که چرا گریه میکنی

هر وقت مامانی خواست یه دل سیر داداشی رو نگاه کنهبرو جلو مامانی وایسا تا نتونه به داداشی نگاه کنه

 هر وقت مامانی و داداشی خواستن با هم حرف بزنن ساکت نشین بپر وسط حرفشون

هر وقت داداشی رفت سراغ سی دی که دوست داشت بزن زیر گریه تا دل دادشی ریش ریش بشه بگو کار نوه حاله جونه

اگه داداشی پرسید چه بلای سر عکساش اومده بگو مامانه اخه از عکس ها خوشش نمی اومد

خوب حالا مرخصی داداشی تموم شده باید برگرده پادگان می دونی که باید چی کار کنی؟ ارهبزن زیر گریه سفت گردن داداشی رو بچسب(خفه شه)تا بابایی با ناز کردن تو رو از داداشی جدا کنه

 وقتی داداشی میره تا ۱۰۰ کیلومتری بزاش دست تکون بده

...خوب داداشی رفت و اومدی خونه حالا روز از نو روزی از نو

خوب عزیزان تا مطلب دیگه بای

 



نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 15:13

|+|

http://aynaztanha.blogfa.com