بوسه های کوچولو |
|
دنیا اینجا که دنیااسمهشه غربت نشینی رسمهشه با ما که دل پاکیزه ایم گویی همیشه خصمشه دنیا یه روز خودکشیه یه روز پر از دلخوشیه اما برای ما فقط یه تابلوی نقاشیه عشقای بی دست و پا یخ زده اند در دل ما آی روزگار ما زنده ایم نفس نکش به جای ما ای آدما بسه دیگه این برزخه یا زندگی موندیم جدا از همدیگه فقط به جرم سادگی نوشته شده توسط آیناز تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 10:12 |+|
عزیزمی عزیزم هر جا رو نگاه می کنم تو رو می بینم بالا رو نگاه می کنم تو رو می بینم اینورو نگاه می کنم تو رو می بینم نوشته شده توسط آیناز تاریخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 و ساعت 16:33 |+|
عیدتون مبارک سلام خوب هستید اول از هر چیزی عید قربان رو به همتون تبریک میگم امیدوارم کباب خوران به همتون خوش بگذره. بیچاره گوسفندها شاید بگی چرا بیچاره؟ آخه هم سرشون رو میبرن و جان به جان آفرین به دست آدما به شهادت میرسن حالا عروس خانم ها تو این روز خیلی خوشحالن باید قبل عید قربان چند ماهی رژیم بگیرن الان گوسفند ما تو حیاط داره بندری میره آخه هم هوا سرده هم اینکه برف میاد به خاطر همین داره ریتم بندری میزنه. خوب اشکالی نداره فردا رو آتیش گرم می شه . راستش شعری در این باره پیدا نکردم بای نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه بیستم دی 1384 و ساعت 19:19 |+|
بی قراری شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر من کسی را دوست داری به چشمش اشک شد از شرم جاری میان گریه هایش گفت :آری! نوشته شده توسط آیناز تاریخ شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت 16:24 |+|
میلادی ناخواسته دوباره دی دوباره برف و سپیدی مطلق دوباره تداعی یک میلادی ناخواسته در باور اذهان آه چه زود به اشکال ادم ها نزدیک شدم!در حجم شهر قد کشیدم !و چه با وقاحت از فصل های کاغذی دور شدم کدامین ابر سهم مرا از باران خواهد داد؟ کدامین ایینه مرا در تکرار خود گم خواهد کرد؟ باید رفت تا انتها باید رفت و در ایمان اورد به اغاز فصلی سرد... نوشته شده توسط آیناز تاریخ پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت 16:22 |+|
رسم زندگی سلام خوب بیدید اول جواب چند تا از دوستان رو بدم ناصر:اره بابا داداش دارم یه قطره اشک:هیشکی که مثل خودم نمی شه جهان:نظر لطفته بغض گرفته:راستش داداشم هنوز سربازی نرفته یعنی ماه بعد(۱۸ بهمن)میره البته با سپاه امیدوارم همیشه شاد باشی بهناز:پس تو خیلی خیلی مواظب خودت باش و از بقیه دوستان تشکر وکنم خوب الان متنی رو که داری میخونی مهندس سجاد در اختیارم گذاشت که همین جا ازش تشکر میکنم یکی تو دنیا عشق براش معنی داره یکی کشتن این و اون یا یکی زندگی رو بی معنی میدمونه یا یکی پول رو زندگیش میدونه یا یکی تو این دنیا بی کارن خودشو تنهای تنها میدونه و یا یکی خودشو بالاتر از همه میدونه اره این رسمه این رسمه زمانست که یکی در نازو نعمت و دیگری در نکبت اره این رسمه همه انساهاست نمی شه این وضع رو عوض کنیم چه آسمون بیاد پایین چه بره بالا نوشته شده توسط آیناز تاریخ شنبه دهم دی 1384 و ساعت 16:4 |+|
کارهای لازم بعد سربازی رفتن داداشی سلام بچه ها خوب هستید اقا کورش فرموده بودن که کمی هم از شادیهات بگو چشم اگه شد حتما و بعضی هم گفتم که که بهتر قالبم رو عوض کنم و یه قالب ساده بذارم اون هم اگه شد چشم خوب دوستان امروز میخوام بگم وقتی داداشی رفت سربازی چه کارهایی که باید انجام بدید وقتی داداشی میخواد بره سربازی مامانی خیلی ناراحته وقتی داداشی داره میره سربازی همین طور براش گریه کن بعد اینکه داداشی رفت و اومدی خونه زود برو اتاق داداشی در رو هم قفل کن بعد صدایی گریه کردن در بیار حالا همه رفتن تو خونه تو هستی و مامانی. بابایی هم رفته سر کار.مامانی هم خیلی ناراحته (لباس هایی داداشی رو بپوش(وای چقدر شبیه دلقک شدم (برو پیش مامانی(مامانی چشمش به لباس داداشی بیفته شروع کن و ادای داداشی رو در بیارتا مامانی یاد پسرش بیفته و گریه کنه ممکنه مامانی عصبانی بشه و با جارو بیفته دنبالت۲۰ دور مامانی رو تو خونه دنبال خودت بچرخون یادت باشه کنمتر از ۲۰ نشه برو تو اتاق داداشی هر چی عکس تو در و دیوار بود پاره کن سی دی داداشی رو بردارروش یادگاری بنویس یادت باشه همون سی دی که داداشی خیلی دوست داشت هر وقت داداشی زنگ زذزود گوشی رو برداربه مامانی فرصت نده نذار مامانی با داداشی صحبت کنه راستی یادت باشه همه این کار ها رو وقتی کن که بابایی خونه نیست هر وقت بابایی اومد خونه بشین پیشش و از داداشی تعریف کن بگو دلت براش یه ذره شده خوب حالا داداشی میخواد بیاد مرخصی: همین که صدای در رو شنیدی به مامانی فرصت نده زود بور در رو باز کن و بپر بغل داداشی راستی اول مطمئن شو خود داداشی چون ممکنه بپری بغلش بعد ببینی همین که پریدی بغل داداشی شروع به بوس کردن داداشی کن از اون بوس های ابدار ابدار ( کنار داداشی بشین بهش بگو دلم برات یه ذره شده بود هر وقت از کنار داداشی رد شدی یه بوس بهش بده هر وقت مامانی خواست قربون صدقه داداشی بره زود بزن زیر گریه هر وقت مامانی خواست یه دل سیر داداشی رو نگاه کنه هر وقت مامانی و داداشی خواستن با هم حرف بزنن ساکت نشین بپر وسط حرفشون هر وقت داداشی رفت سراغ سی دی که دوست داشت بزن زیر گریه اگه داداشی پرسید چه بلای سر عکساش اومده بگو مامانه اخه از عکس ها خوشش نمی اومد خوب حالا مرخصی داداشی تموم شده باید برگرده پادگان می دونی که باید چی کار کنی؟ وقتی داداشی میره تا ۱۰۰ کیلومتری بزاش دست تکون بده ...خوب داداشی رفت و اومدی خونه حالا روز از نو روزی از نو نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت 15:13 |+|
|