بوسه های کوچولو |
|
میخواهم بنویسم میخواهم بنویسم
از احساساتی که مرا مجبور به نوشتن می کند و مثل نسیم هر لحظه در حال تازه شدن است . می خواهم از عشق بنویسم چون نمیدانم که معنایش چیست. شاید واقعا ندانستن دلیل شب بیدار ماندن و نوشتن است که اگر اینگونه باشد چه بسیار شب ها که بیدار خواهم ماند و چه بسیار قلم ها که تمام خواهد شد . نوشته شده توسط آیناز تاریخ شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 12:51 |+|
خاطره سلام بچه ها خوب هستید ببخشید که یه مدتی نبودم و به شما هم نتونستم سری بزنم چند روزی بود این طرف ها نمی اومدم. البته چند روز پیش می خواستم اپ کنم ولی بنا به دلایلی نشد. امروز هم این داداش ام رهسپار شد یعنی رفت سربازی یا به عبارت دیگه کچل شد . دفتر خاطراتمو ٬ وا میکنم به یاد تو در میارم از آلبومم ٬ عکسای یادگاریتو عکساتو هی می بوسمو ٬ زل می زنم به دفترم عشق تو مونده تو دلو ٬ فکر تو مونده در سرم من هنوزم دوست دارم زنجیر قفل یاد تو ٬ از دل من وا نمی شه طفلکی قلب عاشقم ٬ فکرته هرجا همیشه بعد تو روزگار من ٬ خیلی به سختی می گذره فکر نکن عاشقت یه روز ٬ عشق تو از یاد می بره من هنوزم دوست دارم کاش خونه قلبمو باز ٬ بیای چراغونی کنی کاش تو حصار زندگیت ٬ باز منو زندونی کنی کاشکی بیای مثل قدیم ٬ دست تو دستام بذاری قول بدی این بار که بیای ٬ باز نری تنهام نذاری من هنوزم دوست دارم من هنوزم دوست دارم بای نوشته شده توسط آیناز تاریخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384 و ساعت 15:55 |+|
حکایت فنی و فقیر مرد فقیر به غنی : سلام علیکم ٬ کجا تشریف می برید؟ مرد غنی:قدم می زنم تا اشتها پیدا کنم ٬ شما کجا می روید؟ فقیر: من اشتها دارم قدم می زنم تا خوراکی پیدا کنم. بیچاره می گویند مردی به دوستش که عقل درستی نداشت رسید و با تاثر گفت: خبرداری برای دوستمان چه اتفاقی افتاده؟ گفت: نه ٬ چه اتفاقی افتاده؟ ـ او در حالی که خواب بود عمرش را به شما داد. مرد سرش را تکان داد و گفت : بیچاره! جویای کار مردی به دکان آهنگر رفت و کار خواست . آهنگر از او پرسید تا حالا با آهن سرو کار داشتی یا نه؟ ـ بله از پانزده سال پیش تا حالا مرتب با آهن سرو کار داشته ام. آهنگر: چطور؟ ـ یا پنجره آهنی خانه ها را بریده ام یا در زندان پشت میله های آهنی بوده ام! سکوت در مجلس معاویه یکی از بزرگان خاموش بود و هیچ نمی گفت معاویه گفت: چرا سخن نمی گویی؟ آن مرد فاضل گفت :چه بگویم ؟ سلام ژنرالی مغرور در خیابان ٬ سرباز ساده ای را دید که خونسرد و آرام از کنار او گذشت و به او سلام نظامی نداد . ژنرال بر گشت و با عصبانیت از سرباز پرسید: سرباز به من بگو وقتی یک ژنرال و یک سرباز در خیابان یکدیگر را می بینند ٬ کدام یک باید اول سلام بدهند؟ سربازی کمی فکر کرد و گفت: هر کدام با ادب تر باشد! نوشته شده توسط آیناز تاریخ شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 15:27 |+|
(ثواب گریه و مرثیه بر امام حسین (ع در روایتی آمده است که حضرت امام صادق علیه السلام به ابوعاره منشد فرمودند: همان گونه که خود برای جدم حسین علیه السلام نوحه سرایی و عزاداری میکنید٬ بخوان! هنگامی که من شروع به خواندن کردم ٬ حضرت گریه کردند و صدای گریه همسران حضرت نیز از پشت پرده می آمد٬ هنگامی که مرثیه تمام شد٬ حضرت فرمودند: هر کس در مصیبت٬ رثای جدم حسین بی علی علیه السلام شعری بخواند و پنجاه نفر را بگریاند بهشت بر او واجب می شود٬ هر کس سی کس را بگریاند ٬ بهشت مال اوست و هرکه بیست نفر را و هرکه ده نفر را و هرکه پنج نفر را و هر که یک نفر را بگریاند ٬ بهشت بر او واجب می شود و هر کس که تنها برای خود مرثیه بخواند و خود بگرید ٬ بهشت بر او واجب می شود و هر کس گریه اش نمی گیرد و تظاهر به گریستن و تباکی نماید ٬ بهشت بر او واجب می شود . نوشته شده توسط آیناز تاریخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 و ساعت 14:28 |+|
خدایا خدایا پر بده تا پر بگیرم که من اینجا تک و تنها نمیرم اگر شوقم در این دنیای فانیست تو میدانی که اینجا جا نگیرم نوشته شده توسط آیناز تاریخ شنبه هشتم بهمن 1384 و ساعت 17:47 |+|
عشق و هجران تو گفتی عشق چیست؟ گفتم:عشق سرسبزی زندگی ست. گفتی:زندگی چیست؟ گفتم:زندگی سراب دل من تنهاست. گفتی:سراب چیست؟ گفتم:سراب فانیت این دنیاست. گفتی: دنیا چیست؟ گفتم:دنیا پژمرده گنجیشک تنهاست. گفتی:تنهایی چیست؟ گفتم:تنهایی غم فراق است. گفتی: غم فراق چیست؟ گفتم:غم فراق غم دلی است که ز هجران پوسیده است. گفتی:دل پوسیده هجران چیست؟ گفتم:دل پوسیده هجران دل من است کز دوری تو به زار آمده. نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت 16:20 |+|
فغان فغان از دست این گردشگر پیر که من را کرده او در بند و زنجیر نوشتم روی دیوار زمانه که من عاشق شدم با یک نشانه کشیدم دور آن خط بلندی که من چون تو ندیدم آزمندی کشیدم دور نامت خط خالی که من عاشق شدم ٬ تو بی خیالی! قلم از دست من افتاد بر خاک که من چون تو ندیدم دلبر پاک! قلم را برداشتم از نو نوشتم که من سیلی خور این سرنوشتم به من درس وفاداری تو دادی که من بی تاب ٬ پاسخ تو ندادی شدم وابسته یک تار مویت که من گم کرده در کوی تو کویت هزار افسوس تو قدرم ندانی که من را یاد آری تو زمانی! نباشم در کنارت ٬ سخت سوزی که من را رنجاندی تو روزی روم دست کس دیگر بگیرم؟ که من تنها در این دنیا نمیرم؟ نوشته شده توسط آیناز تاریخ شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 16:12 |+|
|