بوسه های کوچولو |
|
عیدتون مبارک سلام بچه ها خوب هستید خوب ببینم خودتون رو واسه ساله نو آماده کردین . فردا چهارشنبه سوریه حالا حتما همتون ترقه ها رو آماده کردین تو خیابون زیر پای دختر ها می ندازین بزارین این آخرین روزهای ساله ۸۴ با خوبی و خوشی تموم شه و ساله ۸۵ هم به خوبی و خوشی بیاد این آخرین اپ من تو ساله ۸۴ هست امیدوارم ساله خوبی داشته باشین مثل اینکه امسال از مسافرت خبری نیست خوب حالا این ها رو ولش سالی به سفیدی شیر به نرمی ابریشم به شیرینی عسل و پر از پول داشته باشید. بوسه ها منتظر ماست بیا تا برویم شیرنی ها منتظر ماست بیا تا برویم آجیل ها منتظر ماست بیا تا برویم و از همه مهمتر عیدی ها منتظر ماست بیا تا برویم یک رز سفید بای نوشته شده توسط آیناز تاریخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 12:25 |+|
یک پاسخ سلام بچه ها راستش بچه ها وقتی داداشم رفت براش آش پشت پا پختیم فک و فامیل هم اومدن آش خوردن و رفت بچه ها داداشم همین که سربازی رفت دانشگاه علمی کاربردی نتایجش رو زد بعد دیدیم بله این داداشه ما قبول شده . خوب این داداشه ما انشا الله دست ها بالا بود ٬ هر کس سهم خودش را می طلبید ٬ سهم هر کس که رسید ٬ داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید ٬ سهم من یخ زده بود ! سهم من چیست مگر ؟ یک پاسخ ٬ پاسخ یک حسرت ! سهم من کوچک بود ٬ قد انگشتانم . عمق آن وسعت داشت ٬ وسعتی تا ته دلتنگی ها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ! امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره بای نوشته شده توسط آیناز تاریخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 16:12 |+|
وقتی تو با منی سلام عزیزان بازم شرمنده که دیر بهتون سر زدم . وقتی تو با منی من بودن را حس می کنم و شکفتن را در زندگی . وقتی تو با منی اندوه سایه اش را می دزد و می بارد ابر آشنایی در کوچه های غربت . وقتی تو با منی می خندم و بودن را باور می کنم. تا بعد که بیام و آپ کنم بای نوشته شده توسط آیناز تاریخ سه شنبه نهم اسفند 1384 و ساعت 12:8 |+|
رفت وبر نگشت رفت و بر نگشت! نمی دانم که بود یا چه بود؟ افسانه بود یا اسطوره؟ اما این من بودم که او را باور کردم دلم را از دعاهای شبانه جام چشمان را از جرعه های یک ترانه ٬ پر کردم . اما هیچگاه بر نگشت! نمی دانم که بود یا چه بود؟ افسانه بود یا اسطوره یا خیال واهی؟ تنها میدانم که رفت وبر نگشت نوشته شده توسط آیناز تاریخ چهارشنبه سوم اسفند 1384 و ساعت 12:35 |+|
|