بوسه های کوچولو |
|
فغان فغان از دست این گردشگر پیر که من را کرده او در بند و زنجیر نوشتم روی دیوار زمانه که من عاشق شدم با یک نشانه کشیدم دور آن خط بلندی که من چون تو ندیدم آزمندی کشیدم دور نامت خط خالی که من عاشق شدم ٬ تو بی خیالی! قلم از دست من افتاد بر خاک که من چون تو ندیدم دلبر پاک! قلم را برداشتم از نو نوشتم که من سیلی خور این سرنوشتم به من درس وفاداری تو دادی که من بی تاب ٬ پاسخ تو ندادی شدم وابسته یک تار مویت که من گم کرده در کوی تو کویت هزار افسوس تو قدرم ندانی که من را یاد آری تو زمانی! نباشم در کنارت ٬ سخت سوزی که من را رنجاندی تو روزی روم دست کس دیگر بگیرم؟ که من تنها در این دنیا نمیرم؟ نوشته شده توسط آیناز تاریخ شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 16:12 |+|
|