بوسه های کوچولو |
|
حکایت فنی و فقیر مرد فقیر به غنی : سلام علیکم ٬ کجا تشریف می برید؟ مرد غنی:قدم می زنم تا اشتها پیدا کنم ٬ شما کجا می روید؟ فقیر: من اشتها دارم قدم می زنم تا خوراکی پیدا کنم. بیچاره می گویند مردی به دوستش که عقل درستی نداشت رسید و با تاثر گفت: خبرداری برای دوستمان چه اتفاقی افتاده؟ گفت: نه ٬ چه اتفاقی افتاده؟ ـ او در حالی که خواب بود عمرش را به شما داد. مرد سرش را تکان داد و گفت : بیچاره! جویای کار مردی به دکان آهنگر رفت و کار خواست . آهنگر از او پرسید تا حالا با آهن سرو کار داشتی یا نه؟ ـ بله از پانزده سال پیش تا حالا مرتب با آهن سرو کار داشته ام. آهنگر: چطور؟ ـ یا پنجره آهنی خانه ها را بریده ام یا در زندان پشت میله های آهنی بوده ام! سکوت در مجلس معاویه یکی از بزرگان خاموش بود و هیچ نمی گفت معاویه گفت: چرا سخن نمی گویی؟ آن مرد فاضل گفت :چه بگویم ؟ سلام ژنرالی مغرور در خیابان ٬ سرباز ساده ای را دید که خونسرد و آرام از کنار او گذشت و به او سلام نظامی نداد . ژنرال بر گشت و با عصبانیت از سرباز پرسید: سرباز به من بگو وقتی یک ژنرال و یک سرباز در خیابان یکدیگر را می بینند ٬ کدام یک باید اول سلام بدهند؟ سربازی کمی فکر کرد و گفت: هر کدام با ادب تر باشد! نوشته شده توسط آیناز تاریخ شنبه پانزدهم بهمن 1384 و ساعت 15:27 |+|
|